۱۸ نوامبر ۲۰۰۹

پری رو تاب مستوری ندارد

"چه دورانی بود. اسم اینترنت و ماهواره که به گوشمان نخورده بود. شبکه­های تلویزیونی که دو تا بیشتر نبود. کوچک و بزرگ، همه می­شدند مشتری سریال «سال­های دور از خانه». مرور زندگی «اوشین» خیابان­ها را حسابی خلوت می­کرد. همین کوچک­ها و بزرگ­ها تماشاگر کارتون­ها هم بودند. کارتون­هایی که اغلب سرگذشت غم­بار یک رنج­دیده یا گم­شده را مرور می­کرد. مثل «دختری به نام نل»، «هاچ؛ زنبور عسل»، «حنا؛ دختری در مزرعه»، «بل و سباستین» یا «بنر» که آخر هم نفهمیدیم به مادرشان رسیدند یا نه!
واقعاً که چه دورانی بود! یک ضبط صوت «آیوا» داشتیم که فقط برای پخش کاست­های شجریان و ناظری به­کار می­آمد. داشتن «ویدئو» اصلاً به مخیله­مان هم نمی­آمد. یک روز یکی از بچه­های مدرسه، ما را به خانه­شان دعوت کرد و از توی کمد دیواری چیزی را که در پارچه پیچیده بود درآورد و تازه فهمیدیم که «ویدئو» چه شکلی است! نشستیم یک فیلم از «بروسلی» و یکی هم از «جکی چان» دیدیم. تمام مدت سرشار از احساس گناه بودیم. هنوز هم یاد آن روز که می­افتم کلی می­ترسم!..."

این جملات بر زبان یک نوجوان دهه شصت جاری بود. جملاتی که خاطرات مشترک بسیاری از هم­نسلان ماست. خاطراتی که برای نسلی که با اینترنت و ماهواره چشم بر جهان می­گشاید، عجیب و دور است.

امروز رسانه­ها گونه­گون شده اند و پرشمار. آسمان پر است از چاپارهای بادپیما و تیزرویی که یکسره در آمد و شدند و خبر جا­به­جا می­کنند و پیام می­رسانند. امواجی نادیدنی که دریچه می­گشایند و چشم­اندازهایی تازه برای دیدن و بیشتر دیدن فراروی­مان می­نمایانند. چشم و گوشمان را با شتابی فزاینده باز می­کنند تا خود و جهانمان را بیشتر و بهتر بشناسیم.
دیگر مجال آن نیست که کسی به دیگری بگوید حق آنچنان است که من می­گویم و لاغیر. دیگر شدنی نیست که تنها یک صدا، یک نگاه، یک اندیشه، یک رأی ترویج شود و غیر آن خاموش و ناپدید شوند. دیگر چشم و گوش آدمیان در اطراف و اکناف عالم باز شده است و "پیام" به هر طریق ممکن خود را به سمع و نظرشان می رساند.
پری­رو تاب مستوری ندارد / چو در بندی، سر از روزن برآرد
و با این همه باز قصه "منع و محدودیت" در برابر شهروندانی که "به دنبال آگاهی" هستند روایت می شود و فراموش می­کنند که "منع چو بیند، حریص­تر شود انسان".
این روزها هم حکایت دیگری از "منع" نقل محافل است و این بار مجلسیان و دولتیان نیز به اخبار و شایعات مطرح شده در این باره واکنش نشان داده اند: "پارازیت­های ماهواره ای".
آنتن­های بشقابی برای دریافت امواج شبکه­های ماهواره ای در جای جای ایران ما –با وجود ممنوعیت قانونی- روی بام­ها خودنمایی می­کنند و حتی در دور افتاده­ترین مناطق نیز می­توان رویش قارچ­گونه آنها را شاهد بود. و مگر می­توان حکم داد که ایرانیان تنها به قصد رویت پای­کوبی و دست­افشانی بر صفحه تلویزیون­ها اجازه رویش این قارچ­ها را بر بام­ها داده اند؟! نه! بیشینه آنان به دنبال دست یافتن به اخبار و اطلاعات هستند. می­خواهند بدانند بی­هیچ حد و مرز و مانع و رادعی. می­خواهند صداهای دیگری را نیز بشنوند. می­خواهند چهره­های دیگری را نیز ببینند. می­خواهند با روایت­های دیگری نیز آشنا شوند. می­خواهند بدانند و بشناسند.
این بدان معنا نیست که هرچه از آن سوی مرزها سوار بر امواج بادپیما به نزد ما می­آید درست است. هرگز! هر رسانه ای و هر بنگاهی که در کار خبرپراکنی است، سمتی دارد و سویی. آنان نه بی­طرفند و نه دلسوزی برای ما هدف غایی­شان است. هر کس در این میان بهره خود می­جوید و منفعت خویش طلب می­کند هرچند که در پس پرده­ای از بی­طرفی رسانه ای پنهان شده باشد.
اما آیا راه درست رویارویی با امواج بیگانه، اقدام سختگیرانه و بگیر و ببند است؟ آیا نمی دانیم که "از شیشه گر گلاب رود، بو نمی­رود"؟
صدا و سیمای این دیار بی درنگ پس از پایان یافتن انتخابات دهم ریاست جمهوری، جشن پیروزی به راه انداخت و اجازه پخش کوچکترین آوایی از سوی معترضان به نتایج اعلام شده را نداد. این رسانه شتابان خود را از رسانه ای بی طرف و میانجی دور ساخت و خود به یک سوی منازعه بدل شد و خواسته یا ناخواسته شهروندانی را که در پی دانستن بودند، به رسانه های بیگانه حوالت داد.
آشکار بود که وانهادن امر آگاهی رسانی به امواجی که از آن سوی آب­ها می آمدند، بر ناآرامی­ها می­افزاید و باز چاره را در افزون ساختن "منع" دیدند و پدیده "پارازیت" رخ نمود.
ارسال پارازیت­های ماهواره ای -که به جای شبکه­های غیراخلاقی، شبکه­های سیاسی را هدف گرفته بودند- به علت گستردگی و درازمدت شدن از گپ و گفت میان شهروندان به مجلس و دولت کشید و ابراز نگرانی­ها درباره اثرات زیان­بار این امواج بر سلامت جسم و روان شهروندان، اهمیتش را افزون ساخت.
رسانه ها از پیامدهایی چون سردرد، سرگیجه، واکنش­های عصبی، خستگی، ناشنوایی، اختلالات هورمونی منتهی به ناباروری، التهابات و سرطان­های پوستی و ... در اثر تداوم انتشار این پارازیت­ها خبر دادند و اعضای کمیسیون بهداشت و درمان مجلس شورای اسلامی به در خطر بودن سلامت شهروندان هشدار دادند و البته وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات ارسال این پارازیت­ها را کار خود ندانست!
آنان که به خاطره­بازی با رخدادهای دهه شصت آشنایند، نیک می­دانند که ایجاد موسسه رسانه­های صوتی و تصویری (ویدئو کلوپ­ها)، تولید، برنامه­سازی و خوراک­دهی محتوایی از شبکه­های رو به افزایش سیما و مسایلی از این دست، توانست ویدئو را از منع به در آورد و نشستن پای این دستگاه، از عملی مجرمانه به عملی فرهنگ­ساز بدل شود. اما آیا متولیان رسانه رسمی کشور و نیز ارسال­کنندگان پارازیت­های ماهواره ای همچنان می­خواهند تک­صدایی را رواج دهند و بر طبل "منع" بکوبند؟ آیا باور ندارند که پیام از هر طریق ممکن خود را به سمع و نظر مخاطبان می­رساند؟!

۱۴ نوامبر ۲۰۰۹

"علامات مخصوصه" و آگاهي‌رساني بر فرش ایرانی

بخت با دولت‌مردان قاجار یار بود که فرش ایرانی به هنگام زمام­داری آنان خوشایند فرنگیان قرار گرفت و صادرات انبوه فرش ایرانی، درآمدی هنگفت و فزاینده را برایشان به ارمغان آورد. درباریان قجر و وابستگانشان تا بدانجا شیفته فرش ایرانی بودند که وقتی شوق بازیچه ای تازه‌وارد به نام "فتوغراف" آنان را به ثبت لحظه‌هایشان وامی­داشت، ایستاده یا نشسته بر دستبافته ای زیبا در برابر دوربین قرار می­گرفتند و یا همین بافته­های هنرمندانه و سفارشی را در مناسبت­ها پیشکش یکدیگر می‌کردند.
پیوند و نزدیکی فرمانروایان قاجاری با فرش ایرانی تا بدان پایه بود که برخی از طرح‌های نامدار فرش را به نام ایشان خوانده اند آن چنانکه طرح "گلدانی ظل السلطانی" را به فرزند ناصرالدین شاه "ظل السلطان" نسبت داده اند و طرح "وزیر مخصوص" را به نام "غلامحسین خان وزیر مخصوص" والی فارس در عهد قجر خوانده اند.

صادرات فرش دستباف ایرانی که از دوره ناصرالدین شاه سامان یافته بود، در واپسین سالهای زمام‌داری قاجاریان پای چندین شرکت خارجی را نیز برای تولید و صادرات این دستبافته‌ها به ایران باز کرده بود. نوبت که به فرمانروایی رضاخان پهلوی رسید، سود سرشاری که نصیب فرنگی‌ها می‌شد، دولتیان را واداشت تا خود در این وادی بازیگر شوند و اینچنین بود که "موسسه قالی ایران" راه اندازی شد.
در میان 25 وظیفه ای که از سوی وزارت اقتصاد ملی در سال 1309 خورشیدی برای این موسسه شمرده شده است، یکی هم این بود: "تأسیس علامات مخصوصه دولتی برای قالی‌ها"
بهره‌گیری از این "علامات مخصوصه" در سرزمین ما پیشینه ای دراز دارد و شاید گزافه‌گویی نباشد اگر ایرانیان را نخستین پدیدآورندگان "نشان تجاری" یا "برند" بدانیم.
نویسنده کتاب "ایران در چهار کهکشان ارتباطی" باشندگان دیرین این سرزمین باستانی را تا بدانجا در کار آگاهی‌رسانی درباره خدمات و یا کالاهای خود پیشرقته می‌داند که باور دارد در دوره هخامنشیان از نوعی علامت تجاری بهره می‌برده اند.
دکتر محسنیان راد با اشاره به کاوش‌های باستان‌شناسی در شهر باستانی "دهانه غلامان" در سیستان، از کشف 100 لیوان در یکی از اتاق‌ها خبر می‌دهد که "همگی دارای علامتی یکسان بودند و پنج مهر نیز به دست آمد که همان علامت را داشتند و معلوم بود که برای ممهور کردن لیوان‌ها از آنها استفاده می‌کرده اند. این مجموعه می‌تواند قدیم‌ترین علامت تجاری در تبلیغات بازرگانی در ایران محسوب شود."
بر این پایه ایرانیانی چنین هوشمند که پیشینه ای در بهره‌گیری از نشان‌های ویژه داشتند، روا بود که در دستبافته‌های خود نیز به ثبت نشان خویش دست یازند حتی پیش از آنکه دستوری بر این کار باشد و از همین روست که از گذشته‌های دور نام بافنده یا منطقه بافت را بر پیشانی یا کناره‌های انواع دستبافته‌ها می‌نگاشته اند که در متون کهن تاریخی نیز بدان‌ها اشاره شده است.
نوشتن نام محل بافت یا نام بافنده بر حاشیه دستبافته‌ها و فرش‌های کهن ایران را افزون بر ثبت آنها به نامی خاص و برندی ویژه، می‌توان گونه ای از اطلاع‌رسانی نیز به شمار آورد که از گذشته تا به امروز به سخن‌گویی و آگاهی‌رسانی به ما سرگرمند.
استفاده از نوشته بر روی فرش از جنبه آگاهی‌رسانی به دو گونه بوده است. نخست آن که بافنده نام خود را بر حاشیه فرش می‌بافته و اغلب به جای کلمه "ساخت" -که امروزه بر روی کالاها می‌نویسند-، از واژه "عمل" استفاده می‌کرده است. بهترین نمونه در این زمینه، فرش نامدار "شیخ صفی" است که عبارت "عمل بنده درگاه مقصود کاشانی" بر بالای آن بافته شده است.
این قالی که در عهد شاه تهماسب صفوی برای گستردن در مقبره شیخ صفی الدین اردبیلی بافته شده است و امروز در موزه ویکتوریا و آلبرت لندن نگهداری می‌شود، در قسمت بالایی متن و چسبیده به حاشیه، دارای قابی است که در آن نوشته شده است: "جز آستان توام در جهان پناهی نیست، سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست، عمل بنده درگاه مقصود کاشانی، سنه 946".
گونه دیگر، نوشته ای بوده که به خواست سفارش‌دهنده بر روی کالا حک می‌شده و گاه علت بافت را بازگو می‌کرده است. عبارت "فرمایش ..." و یا "وقف ..." که بر بسیاری از فرش‌های قدیمی دیده می‌شود و از سفارش‌دهنده بافت آن و یا انگیزه وی در تولیدش خبر می‌دهد، از همین گونه است.
نمونه را قالیچه ای با طرح درختی و پرندگان و حیوانات که در عهد مظفرالدین شاه قاجار بافته شده و بافنده همراه با ذکر نام خود –ابوالقاسم کرمانی-، نام طراح –فرصت الدوله- و نام دستور دهنده بافت را هم درج کرده است: "فرمایش آقای بهجه الملک...".اما "موسسه قالی ایران" که قرار بود "علامات مخصوصه" برای فرش‌های ایرانی پدید آورد، دو سه سالی بیشتر دوام نیاورد و چندی بعد به دستور رضاشاه، زیر پای همه شرکت‌های خارجی فعال در امور فرش ایران جارو شد و "شرکت سهامی فرش ایران" جایگزین آن موسسه شد تا نامش به نشانی ویژه برای فرش‌های تولیدی‌اش بدل شود که تا به امروز هم برقرار است و البته دیگر تولیدکنندگان نامدار فرش دستباف ایران نیز چون گذشته همچنان از "علامات مخصوصه" یا "نوشته‌های آگاهی‌رسان" بر فرش‌هایشان بهره می‌برند.

۵ نوامبر ۲۰۰۹

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

سال­ها پیش در روزگاری که ویتنامی­ها جنگ و خشونت را از سر می­گذراندند، "ژنرال لوان" در یکی از خیابان­های سایگون، فردی را به جرم عضویت در جبهه ملی آزادی ویتنام جنوبی (ویت کنگ) هدف گلوله قرار داد و "ادی آدامز" با دوربین خود به شکار این لحظه دهشتناک پرداخت.
انتشار این عکس تکان­دهنده که بعدها به نماد جنگ ویتنام تبدیل شد، خشم مردم را برانگیخت و حتی رقابت­های انتخاباتی آمریکا را متأثر ساخت. برخی قدرتمندی این تصویر و پیام­رسانی پرنفوذش را تا آنجا دانسته اند که آن را در شمار یکی از عوامل موثر در پایان جنگ ویتنام بر می­شمرند.
ژنرال لوان بعدها در آمریکا به پیتزافروشی روی آورد ولی هنوز از پیامدهای آن تصویر در امان نبود آن­چنان­که بر در رستورانش نوشتند: "ما می دانیم تو که هستی!" و او ناگزیر به ترک حرفه اش پرداخت و چندی بعد بر اثر سرطان درگذشت.
آدامز خود در این­باره نوشت: "ژنرال، چریک ویت کنگ را کشت و من ژنرال را با دوربینم کشتم. هنوز عکس قوی­ترین سلاح در دنیاست".

عکس­هایی از این دست با آوازه ای که می­یابند، بیرون از مرزهای یک شهر یا کشور و فراتر از مرزهای زمانی به پیام­رسانی می پردازند و بدون نیاز به شرح و تفسیر، خود به گویاترین گونه ممکن و به زبانی مشترک میان آدمیان به آگاه سازی آنان همت می­گمارند.
در چنین مواردی است که یک تصویر گویاتر از هزار واژه و عبارت عمل می­کند و فراتر از زمان و مکان خود رویدادی را در تاریخ ماندگار می­سازد و پیوسته در انتقال پیام می­کوشد.
عکاسی، ثبت لحظه ای از حال است برای آینده و پلی است که امروز و فردای ما را به دیروزمان پیوند می­زند و فردا با دیدن عکسی از امروز و دیروز، به همان حس پیشین می­رسیم بی­هیچ کهنگی و دگرگونی.
ماندگار شدن خشونت، ترس، شادی، اندوه و... در یک تصویر، آن حس و پیام نهفته در آن رویداد را برای همیشه مانا می­سازد و از این رو می­توان عکس را رسانه ای برای پردوام ساختن یک پیام و انتقال بی کم و کاست آن به آیندگان دانست. (به گمانم آشکار است که تأکیدم در این نوشتار بر عکس­های خبری است)
نمونه­ها فراوانند از عکس­هایی که رخدادی را در قاب خود جاودانه ساخته اند و با فریادی بی­صدا به جریان­سازی و اثرگذاری در میان آدمیان پرداخته اند.
عکس­هایی که به ثبت فروپاشی دیوار برلین پرداخته اند، هنوز شادی و شور مردمی را نشان می­دهند که در دو سوی دیوار با هر وسیله ای به خراب کردن مانعی می­پردازند که نزدیک به 30 سال بین آنان جدایی افکنده بود. این تصاویر از فرو ریختن دیواری خبر می­دهند که بارزترین نماد دوران جنگ سرد بود و ناپدید شدن آن را آغاز دوره نوینی در روابط شرق و غرب دانسته اند.
عکس­هایی که ددمنشی­های روی داده در زندان گوانتانامو را به تصویر کشیده اند، هنوز از سیاه­دلی و ستم­کاری انسان­هایی خبر می­دهند که هم­نوع خود را به زشت­ترین شیوه ای پست می­دارند و خوار می­شمرند.
عکس پرآوازه ای که اعدام نیروهای کمونیست در خیابان­های شانگهای به دست پلیس را نشان می­دهد، از سنگ­دلی جاری میان آدمیان خبر می­دهد که بدین آسودگی مغز هم­نوع خود را بر کف خیابان متلاشی می­کند و یا با آرامش –همانند سربازان کومینتانگ که در آن عکس تماشاگر چنین صحنه ای هستند- به نظاره گری می­پردازد.
"مارگارت بورک وایت" در جنگ کره توانست چهره دیگری از خشونت و سخت­دلی انسان را با دوربین خود ماندگار کند که در آن، یک سرباز کره جنوبی پس از جدا کردن سر سربازی از کره شمالی، شادمان لبخند می­زند.
تصویر "محمد الدوره"، پسر یازده سالی فلسطینی که به همراه پدر در قربان­گاه نظامیان صهیونیست گرفتار شد نیز به نمادی از مظلومیت فلسطینیان و قساوت اسراییلیان بدل شده است. آنان در کنار دیوار و در بی­پناهی کامل، وحشت­زده در خود مچاله شدند و در پاسخ به التماس پدر، تنها گلوله بود که نصیب محمد شد.
در ماه­های اخیر نیز عکسی از ایران، آوازه ای فراتر از مرزهای این کشور یافته و خود به نمادی از یک رویداد درخور توجه بدل شده است. ایرانیان پس از برگزاری دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری، با اعتراض به نتایج اعلام شده این انتخابات به خیابان­ها آمدند و در یکی از این ناآرامی­های اعتراضی، دختری بر اثر اصابت گلوله بر کف خیابان­های پایتخت افتاد و با چشمانی باز در حالی­که خون بر چهره اش می­دوید، در دم جان باخت.
تصویر شوک برانگیز قتل "ندا آقاسلطان" که هر بیننده ای را رنجیده و اندوهگین می­ساخت، به سرعت به رسانه­های خبری بین­المللی راه یافت و به نمادی از حرکت اعتراضی ایرانیان تبدیل شد.
این تصویر دردناک و آزاردهنده، بی­نیاز از هر شرح و تفسیر و توضیح، صدای اعتراض مردمی شد که "اعتماد" را خدشه­دار دیده بودند و پیام چنین مردمی را فراتر از مرزهای زمان و مکان ماندگار ساخت.

۲۹ اکتبر ۲۰۰۹

پیام رسان سناباد

پیشکش به آستان رضا (ع)
به سیاست­ورزی مأمون عباسی باشد یا به تقدیر زمانه، هشتمین پیشوای شیعیان از سرزمین اعراب دوری گزید و در خراسان باشنده شد. رهسپاری او از مرزهای غربی سرزمین پارسیان به مرزهای شرقی این بلاد، عطر علوی بر مردم می­افشاند و در طول این سفر، ارتباطی استوار و ژرف با اهالی ایران زمین برقرار می­شد.
به حوالی نیشابور که رسید، با ایستادن بر تخته سنگی که امروز زیارتگاهی به نام "قدمگاه" را موجب شده است، با خیل انبوه مشتاقان سخن گفت و پیام نیای بزرگ خویش را به نقل از پدرانش به مخاطبان گسترده خود که از دور و نزدیک به دیدارش شتافته بودند انتقال داد و این پیام را جاودانه ساخت. ولیعهدی را که به پافشاری مأمون پذیرفت، بیش از پیش به پیام­رسانی دست یازید و گوهر راستین دین را که بر اثر چیرگی و فرمانروایی امویان و عباسیان زنگار بسته بود، آشکار ساخت و مردم خاور را که به سبب دوری جغرافیایی از دیدار خاندان عصمت بی­بهره بودند و پیام دین را با واسطه­های بسیار گرفته بودند، به منبعی موثق پیوند داد.
مأمون و درباریانش خواسته یا ناخواسته از او اثر می­پذیرفتند تا بدانجا که حتی پوشش سر تا پا سیاه خود را -که نماد و لباس رسمی عباسیان بود- به رنگ سبز –که نماد غیر رسمی خاندان پیامبر (ص) بود- درآوردند.
در مدت زیست خود در میان خراسانیان، شیوه­های گوناگونی از جریان­سازی و پیام­رسانی را به نمایش در آورد. نمونه را نماز عید فطری که به پافشاری مأمون پذیرفت تا برپا بدارد اما به شیوه خود و جدش. انبوه مردم دور تا دور محل سکونتش گرد آمده بودند و به ناگاه او را دیدند که با جامه­ای ساده و سپید تکبیرگویان به همراه یارانش بیرون آمد و درباریان و فرماندهانی که آراسته با پیرایه و آذین آمده بودند، از مرکب­ها به زیر آمدند و با پای برهنه او را به سوی مصلی همراهی کردند. مردم به هیجان آمده بودند. شوری معنوی برپا شده بود. کوچه­ها و گذرگاه­ها مالامال از مردمی بود که سرشار از جوش و خروش و برانگیختگی معنوی، منصب­دارانشان را برهنه پا می­دیدند و پیامی جز پیام­های پیشین می­گرفتند. کار چنان بالا گرفت که کام مأمون تلخ شد و پشیمان از تدبیر خویش، امر به بازگرداندن او از میانه راه داد.
نمونه ای دیگر، گفت­و­گوها و مناظره­های تاریخی اوست که با نمایندگان ادیان گونه­گون صورت می­گرفت و جریان ارتباط میان فرهنگی را به سود اسلام و تشیع قوت می­بخشید. چیره­دستی و توانایی او در ستیهیدن و مناظره با کارگزاران کیش­ها و آیین­های مختلف، پیامش را با استواری و توانمندی فراگیر می­ساخت.
پس از شهادت او، آرامگاهش نیز به پایگاهی ارتباطی بدل شد. چونان هزاره­های دور این سرزمین که ایرانیان در نیایشگاه­هایی همچون چغازنبیل و سیلک گرد هم می­آمدند و در کنار ارتباط با خدا، ارتباطات گروهی را نیز رقم می­زدند، چند صد سال است که حرم او به جایگاهی برای ارتباطات فردی و گروهی تبدیل شده است.
جمعیتی پرشمار گرد هم می­آیند. هر یک از جایی آمده است و رو به جایی دیگر دارد. رفتارهای­شان ناگزیر مانند هم نیست. گفتارهای­شان هم گونه­گون است. تمرکز و دقت­شان بر هدف یکسان، مشترک و از پیش تعیین شده ای نیست. چشم­ها همه بر ضریح او خیره می­ماند اما دل­ها هر کدام به گونه­ای متفاوت رهسپار مقاصدی مخنلف است.
از ملیت­های گوناگون و فرهنگ­های متفاوت می­آیند. از شهر و روستایی دور افتاده، چه در ایران و چه در عراق یا لبنان. پارسی یا تازی، کرد و ترک و لر و بلوچ و ترکمن و نه تنها از گروه شیعیان که انبوهی از شمار اهل سنت هم مهمان حرم او می­شوند. هم به ارتباط با خود (Self Communication) مشغولند و هم به ارتباط با خدای خود و در همان حال ارتباطی گروهی را پدید آورده اند.
در مکان و زمانی ثابت، انواع رفتارها و گفتارها و شیوه­های ارتباطی بروز می­یابد. یکی به صدای بلند خواسته ای را بیان می­کند و دیگری زیر لب زمزمه دارد. یکی اشک شوق می­ریزد و دیگری دردمندانه ضجه می­زند. یکی ارتباطی معطوف به هدف (Purposive Communication) را دنبال می­کند و خواسته مشخصی را می­طلبد و دیگری از حسی زیبا شادمان است و به ارتباطی احساس برانگیز (Phatic Communication) خرسند.
یکی به ارتباط کلامی متوسل می­شود و دیگری به ارتباط غیرکلامی دل خوش می­کند:
گوش کن، با لب خاموش سخن می­گویم / پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
در همان حال همگی در یک همبستگی اجتماعی و آمادگی روانی مشترک به سر می­برند. با حس روانی مشترکی زیارت­نامه ای را می­خوانند که به زبانی جز زبان مادری­شان نوشته شده و در خواندن آن متن بیگانه، نوعی وحدت را تجربه می­کنند.
آنچه که فرا ارتباط (Meta Communication) خوانده اند را نیز می­توان در حرم او دید. نگاهی ملتمسانه که بر چهره زایران خیره می­ماند، قطره اشکی که بر گونه ای می­دود، آهی که از سینه ای بر می­آید، انگشتانی که بر شبکه ضریح قفل می­شوند و... بروزی از این پدیده اند.
ارتباط گری که از میان اعراب، باشنده خراسان شد، هم امروز هم پیام­رسانی می کند و حریم حرمش پایگاهی برای ارتباطات گونه گون است.

۲۲ اکتبر ۲۰۰۹

به دنبال آگاهی

آدمی­زاده تشنه دانستن است. شیفته نور افکندن بر تاریکی­هاست. دلبسته آشکار شدن پنهان­هاست. دلشده بیرون آمدن اسرار از پس پرده­هاست. دلباخته رخ نمودن پریرویان از پیچه و پوشش و مستوری است.
آدمی­زاده را هرچه بیشتر تنگ بگیری، شیدایی­اش به رهایی افزون می­شود. هرچه بیشتر در بند کنی، بیشتر پابند آزادی می­شود. هرچه بیشتر باز داری، آزمندتر می­شود و شنیده ایم که: "الانسان حریص علی مامنع".
نیای آدمی­زادگان نیز چنین بود که میوه درخت آگاهی را با آزمندی تمام گاز زد و به بهشت بی­خبری پشت پا زد. از آن روز تاکنون فرزندانش در جست­و­جوی خبر و دانستن و آگاهی، خطرها به جان خریده اند و از آسودگی بی­خبری گریخته اند.
خردمندان تبار آدم یکسره بر خویش و بر خویشانشان هشدار داده اند که توانایی را باید در دانایی جست و "هر که را افزون خبر، جانش فزون".
یکی چون حافظ پیامش این بود که: "ای بی­خبر بکوش که صاحب خبر شوی" و یا پیش از او یکی چون رودکی گفته بود که:
"دانش اندر دل چراغ روشن است / وز همه بد بر تن تو جوشن است"

با این همه در میان این فرزندان، هر که قدمی کج برمی­داشت، هر که خویی قابیلی از خود نشان می­داد، هر که بهره ای فزونتر می­طلبید، هر که زر و زور و تزویر به یاری می­خواست، هر که خود تواناتر از دیگران می­جست و هر که سودای چیرگی بر دیگران داشت، بر آن بود تا دانستن را در انحصار خود درآورد و خلق را در بی­خبری نگه­دارد.
از گذشته تا به امروز کسانی نخواسته و نمی­خواهند که دانستن حق همگان باشد و هزینه ها داده اند برای بستن گوش و چشم آدمیان.
نمونه را گذشته­های دور سرزمین خودمان که شرح گرانی دارد از کتاب ستیزی­ها و کتاب سوزی­ها مانند سوختن کتاب­های مانویان در عهد ساسانیان و سوختن کتابخانه بزرگ ری به دست محمود غزنوی و یا روایت­های تاریخی که بر سانسورهای حکومتی گواهی می­دهند مانند آن که نقل شده است حاکمان بر کار کاغذ فروشان و نسخه نویسان نظارت داشتند و حتی فروش کاغذ به همگان آزاد نبوده چرا که احتمال می­رفته در نوشتن شهادت­نامه دروغ و یا نوشتن سخنانی علیه دین و آیین به کار رود و نیز آن که فروش پاره ای از کتابها ممنوع بوده است.
پیشتر که می­آییم، پس از ورود روزنامه به کشور ناصرالدین شاه قاجار برای نگاهبانی دقیق آنچه نشر می­شد، اداره مطبوعات دولتی را پی افکند و چنین حکم کرد که: "اداره مطبوعات دولتی در تهران، دستورهای لازم را به همه چاپخانه بدهد و آنها را راهنمایی کند و از انتشار جزوات و کتابهایی که برخلاف آداب ملی و دولت علیه باشد، جلوگیری نماید" و رییس این اداره در کتاب خود چنین آورده است که: "مقرر گردید که هیچ کتابی و جریده و اعلانی و امثال ذلک، در هر کارخانه از مطابع جمیع ممالک محروسه ایران مطبوع نیفتد الا پس از ملاحظه مدیر این اداره و امضای وی".
هرچه پیشتر بیاییم، با رخ نمودن گونه­های پرشمار ابزار آگاهی­رسانی، تلاش در مراقبت از آگاهی­های مردم چهره­های متنوعی یافت و نمونه را رضاشاه پهلوی که با فراگیر شدن خطوط تلگراف در دوره او، همه این خطوط را پس از چندی از خارجی­ها گرفت و در انحصار دولت آورد و با گسترش سامانه پستی به شیوه امروزی، در این وادی نیز محدودیت­ها را چنان به کار گرفت که در نامه وزیر پست و تلگرافش می­خوانیم: "طبق ماده 6 قانون پستی، اداره پست از قبول کارت­های پستی و کتابها و جراید و مطبوعات و تصاویر و اشکالی که سبب شورش و فتنه یا مخالف قوانین مذهبی یا اخلاقی بوده باشد، امتناع دارد".
نظمیه رضاشاه همچنین با شروع به کار برنامه فارسی رادیو لندن از دو مغازه رادیوفروش در پایتخت خواسته بود تا فهرست خریداران رادیو را ارایه کنند و مأمورانش را آموزش داده بود تا آمد و شد به خانه های دارای رادیو را گزارش کنند و بنویسند که چه کسانی کدامین برنامه­ها را شنیده اند.
و باز در زمان سلطنت هم­او بود که رادیو برای اولین بار در ایران در گیر و دار جنگ جهانی دوم افتتاح شد و نخست وزیر دستور داده بود که گفتارهای سیاسی به ویژه اخبار جنگ قبل از پخش، توسط شخص او بررسی شود.
در همین دهه­های اخیر هم هر ابزار تازه ارتباطی و هر رسانه نوپدیدی که رخ نموده است، به گناه در هم شکستن بندها و مرزها و فزون ساختن آگاهی­ها دشنام دیده است و ناسزا شنیده است.
باز شدن دو صفر تلفن­ها و امکان برقراری ارتباط راه دور از خانه مشترکان با مخالفت شدید ساواک شاهنشاهی رو­به­رو شده بود و یا پس از آن خرید و فروش و استفاده از دستگاه پخش ویدئو در کشور ما ممنوع بود. ویدئو به شیوه­های غیرقانونی و قاچاق به کشور راه می­یافت و کم کم چنان فراگیر شد که حاکمان دانستند به جای پاک کردن صورت مسأله راه دیگری باید جست و موسسه رسانه­های تصویری ساختند تا فیلم­های ویدئویی مجاز عرضه کند و این دستگاه از منع به در آمد.
در خدمت گرفتن دستگاه دورنگار با نگاهی مجرمانه همراه بود و البته تنها با مجوز وزارت پست و تلگراف و تلفن میسر می­بود. همچنان که دستگاه فتوکپی و نیز چاپگر لیزری ممنوع بود. بر کارکرد تجاری و غیر سیاسی این ابزار تا اندازه ای تأکید شد که از منع به در آمدند.
آنتن­های بشقابی دریافت برنامه­های ماهواره ای ممنوع بود و هست اما آنقدر گسترش یافت و فراگیر شد که امروز مبارزه با آن با همه بگیر و ببندها به شوخی می­ماند و این بار به جای حذف آنتن­ها، با سلاح پارازیت سعی در مهار امواج دارند.
اینترنت نیز با سد فیلترینگ رو­به­روست و هنوز شهروندان برای استفاده از اینترنت پر سرعت در خانه­های خود به مجوز قانونی نیاز دارند و سیاهه ممنوعیت­ها و محدودیت­ها همچنان به گونه­های مختلف تداوم دارد و باز در بسته نگاه داشتن چشم و گوش خلق در تلاشند.(*)
برای این همه سدسازی در برابر جریان آگاهی­ها، مانع­تراشی در برابر باخبر شدن خلق، محدود ساختن ابزارهای ارتباطی، تلاش حاکمیت در افزایش توان بازدارندگی و منع، کاهش سرعت حرکت شهروندان در بزرگراه­های اطلاعاتی، کاستن از میزان دسترسی آدمی­زادگان به دانایی و کوشش در بستن گوش­ها و چشم­ها، چه اندازه هزینه شده است؟ و چه سرمایه­هایی در این راه به هدر رفته است؟
تاریخ چنین حکم می­کند که: آدمی­زاده تشنه دانستن است و هرچه بیشتر بازداشته شود، آزمندانه­تر به سوی آگاهی و دانایی شتاب می­گیرد.
آنان که گوش­ها و چشم­ها را بسته می­خواهند آیا خود بر این حکم تاریخی شنوا و بینایند؟

۱۵ اکتبر ۲۰۰۹

فرش و سینما را پیوندی عاشقانه باید

"فرش دستباف ایران نیازمند تبلیغ است"
هیچ‌یک از فعالان و تلاش‌گران روند تولید تا عرضه فرش دستباف ایران در این گزاره تردیدی ندارند که این کالای هنری برای پایداری و گسترش حوزه مخاطبان و مصرف کنندگان خود در جای‌جای کره خاک و برای شناساندن برتری‌های خود در سنجش با رقیبان، نیازمند تبلیغ است.
این کالای هنری که هم ثروت است و هم سرمایه، هم صنعت است و هم دانش، برای ماندگاری و پیوستگی حیات خود در شرایطی که کشورهای دیگری نیز به عنوان رقیب برای تسخیر بازارهای جهانی در تلاشند، و نیز در وضعیتی که انواع کف پوش‌ها و زیر اندازهای ماشینی و صنعتی جایگزین آن می‌شوند، نیازمند توسعه و گسترش بازار خود و نیز معرفی و شناساندن اثربخش ارزش‌ها و ویژگی‌های خود به مصرف‌کنندگان داخلی و خارجی است.
در میان شیوه‌ها وابزارهای گوناگون تبلیغ و آگاهی‌رسانی، "فیلم" و آنچه بر پرده نقره ای نقش می‌بندد، توانی شگرف و کارا در اثرگذاری بر مخاطب دارد و "هنر- صنعت سینما" می‌تواند یاریگر خوبی برای شناساندن "هنر- صنعت فرش دستباف" باشد.
تولید و نمایش فیلم‌های "فرش باد"، "فرش ایرانی"، "سه زن"، "10 رقمی"، آخرین گره خورشید"، "رنگ و ترنج" و... در چند سال اخیر نشانه آگاهی فعالان این دو حوزه به بایستگی پیوند میان سینما و فرش است تا فرهنگ و هنر ایرانی بالندگی پرشکوه‌تری را تجربه کند.

اما آیا این تولیدات سینمایی توانسته اند به تبلیغ و شناساندن فرش دستباف ایرانی و مزایای آن در بازار داخلی و خارجی بپردازند؟ این آثار تا چه اندازه در ذهن مخاطبان ماندگاری داشته اند و تا چه حد به افزایش فروش فرش ایرانی یاری رسانده اند؟ سازندگان این آثار سینمایی، خود تا چه اندازه به فرش ایرانی و تاریخ و فرهنگ و هنر نهفته در آن آشنا بوده اند؟
بر این باورم که تا فیلمساز و نویسنده فیلمنامه خود به شیفتگی در برابر فرش دستباف ایرانی نرسند و تا مجذوب شگفتی‌ها و زیبایی‌های این دستبافته کهن نشوند، نخواهند توانست تنها با نگاهی سفارشی و قالبی به معرفی آن بپردازند و ابزار سینمایی خود را در خدمت معرفی و تبلیغ فرش ایرانی قرار دهند.
تا کنشگران دلسوز جامعه فرش کشور، همدلانه در کنار فیلمسازان قرار نگیرند و اهالی سینما از مشاوره و راهنمایی اهالی فرش بهره نبرند، نخواهند توانست پیوندی بالنده میان این دو هنر- صنعت برقرار سازند.
آنان که اندکی با این وادی آشنایند، به یاد دارند که دهه ای پیش از این دستبافته ای به نام "گبه" جز در میان خواصی محدود، شهرتی عام نداشت و در داخل و خارج از کشور، اندک بودند کسانی که در میان فرش‌های گونه‌گون ایرانی، آهنگ خرید "گبه" کنند.
این بود تا هنگامی که زنده یاد خلیل درودچی -که در سازمان صنایع دستی صاحب منصبی بود- سفارش ساخت فیلم سینمایی "گبه" را به کارگردانی آزمون پس داده چون محسن مخملباف داد و رنگرزی صاحب تجربه چون عباس سیاحی در کنارشان قرار گرفت. گبه ساخته شد و پس از نمایش داخلی و خارجی آن بر پرده سینماها بود که این دستبافته سنتی عشایر ایران، آوازه ای جهانی یافت.
از آن پس به هر نمایشگاه ملی و بین المللی فرش که نظر می‌افکندی، گبه‌های ایرانی جایگاه ویژه ای داشتند و فروش این دستبافته آشکارا فزونی یافت.
کاش این تجربه کامکار باز هم تکرار شود و پیوند میان این دو هنر- صنعت، هوشمندانه و عاشقانه برقرار شود نه باری به هرجهت و یا به قصد طویل ساختن فهرست اقداماتی از این دست.
"گبه" که به نمایش در آمده بود، یادداشتی نوشتم که دوشنبه 16 تیرماه 76 در هفته‌نامه توس با نام "گبه سراسر رنگ" به چاپ رسید. بخشی از آن را در پی می‌آورم:
"...«گبه» از آن فیلم‌های ناب ایرانی است که جلوه‌هایی از زیبایی‌های طبیعت و فرهنگ ایرانی، تصاویر و رنگ‌هایی چشم نواز، موضوعی غریب و ساختاری غیرمتعارف دارد. مخملباف در این فیلم راه را برای کشف‌ها و تعابیر گوناگون باز می‌گذارد و نام ایران و ایرانی و فرهنگ ایران را با دیدگاهی مثبت در نوشته‌ها، نقدها و نظرها می‌آورد و اثری آبرومند برای معرفی فرهنگ ملی ماست.
گبه به نوعی گزارش زندگی یک عشیره است. قصه عشق دختری به نام «گبه» با بافت یکی از اصیل‌ترین فرش‌های ایرانی پیوند می‌خورد. گبه در طی کوچ بر فراز هر کوه صدای گرگی می‌شنود و این نشانه حضور جوانی اسب سوار است. گبه دل به جوان اسب سوار باخته است. چون پدر با بهانه‌های مختلف وصلت را به تأخیر می اندازد، او با جوان می گریزد. پدر به قصد کشتن این دو به کوه می‌زند. اما گبه و جوان بعد از سال‌ها در حالی که گرد پیری بر سر و رویشان نشسته، هنوز دل زنده اند و عاشق.
مخملباف پس از طی مسیرهای جسورانه و جنجال برانگیز و پس از آزمودن ساختارهای بیانی گوناگون، اکنون زبانی انعطاف پذیر و با ظرفیت به دست آورده است که حاصل آن «گبه» است.
گبه که هر بار تماشای آن نکته‌های تازه ای را در شکل و مضمون نمایان می‌کند، آرمان‌گراترین اثر تجریدی مخملباف در ستایش زندگی، زیبایی و عشق است. او همه چیز را در دامان بکر و زیبای طبیعت می‌چیند و زیباترین زوایا از بهترین لحظه‌های شب و روز را در چشم‌نوازترین مناظر عرضه می‌کند.
در گبه همه زشتی‌ها حتی زوزه گرگ هم تبدیل به پیام عشق می‌شود.
مخملباف فرشی زیبا بر تار و پود سلولوئید می‌بافد که هر تار آن فریاد می‌کند که: «زندگی رنگ است، عشق رنگ است».
او به زیبایی نشان می‌دهد که حتی گلوله برف هم می‌تواند گرمابخش باشد زیرا تداعی کننده گرمای دست محبوب است.
سبک و قوه تخیل مخملباف، اثری مستند را به افسانه جادویی بافته شده در ستایش زندگی تبدیل کرده است که نگینی درخشان بر تارک سینمای ایران است.
این فیلم دیدنی و شورانگیز با نیروی مسحورکننده تصاویرش و با موسیقی گوش نوازش همچون غزلی ناب، شعر زیستن را می‌سراید.
گبه با کششی جادویی همچون شعری لطیف در میان اصالت فرهنگ ایرانی قدم برمی‌دارد. متانت کوهستان، زلالی رود، نوازش نسیم، طراوت گلها و شادابی رنگها، چشم اندازی می‌گسترد که سرشار از شوق بودن است..."

۱۱ اکتبر ۲۰۰۹

هراس از فردایی که رسانه‌های نو می‌آفرینند

ترس از چیره شدن روبوت‌های هوشمند بر انسان‌ها، ماشینی و خودکار شدن همه چیز و همه جا، برتری یافتن هوش مصنوعی بر زیرکی آدمیان، تسخیر زمین به دست بیگانگان، پیروزی دست ساخته‌های بشر بر خود بشر، افسوس انسان در حسرت چیزهایی از دست رفته از جنس عاطفه، مهرورزی، طبیعت، درخت، گل، شادمانی و...، همه اینها را می‌توان در میان داستان‌های علمی- تخیلی و فیلم‌های سینمایی که نگاهی به آینده دارند آشکارا دریافت.
اهل هنر و اندیشه با آگاهی یافتن از نمودهای فناوری‌های نو، هر یک به زبانی بیدارباش و هشدار می‌دهند که آینده شاید آنقدرها هم دلخواه و دلپذیر نباشد و روند شتابناک نوآوری‌های علمی یکسره به خوبی و نیکویی نمی‌انجامد.

در سومین نمایشگاه رسانه‌های دیجیتال که به گشت و گذار سرگرم بودم، بیش از همه در برابر کاریکاتورهایی که در بخش "رسانه دیجیتال در آيينه هنر" به نمایش در آمده بود درنگ داشتم و همین بیم دادن و هشدار را در بیشینه آثار آنان نیز می شد به تماشا نشست.
بیشتر کاریکاتورها چه پدید آمده از سوی ایرانیان و چه آثار کارتونیست‌های برون مرزی، نگاهی پر بیم و هراس نسبت به آینده رسانه های دیجیتال داشتند.
در اثري پيامك و ايميل به بمب مانند شده بود و در اثر ديگري رايانه و اينترنت به غل و زنجيري كه بر دست و پاي آدميزاد نهاده شده است. كارتونيستي نگراني از حذف كتاب و روزنامه و رسانه‌هاي چاپي در هماوردي با رسانه‌هاي نو را ابراز كرده بود و هنرمند ديگري انسان آینده را در خدمت رايانه به تصوير كشيده بود.
آسیب رسیدن به احساسات و عواطف انسانی و صدمه دیدن نهاد خانواده و روابط خانوادگی در پی کاربری بیش از اندازه و خو کردن به رسانه‌های ارتباطی نو را می‌شد آشکارا در کاریکاتورهای به نمایش در آمده مشاهده کرد. گوشه گیری فرزندان، دور افتادن اعضای خانواده از یکدیگر و بروز عملی این مصراع که: "من در میان جمع و دلم جای دیگر است" را می‌توان در کنار نگاه منفی‌تری تا آنجا که زنی یا مردی به رایانه و اینترنت به چشم هوو یا رقیب خود بنگرد، از سوژه‌های مورد توجه نقش‌پردازان کارتونیست است.
از بین رفتن حریم خصوصی افراد و سرک کشیدن دیگران به یاری رسانه‌های دیجیتال در زندگی آدمیان نیز از دغدغه‌ها و دل‌نگرانی‌های هنرمندان است. هر چه می‌کنی و هر چه می‌گویی به اندک زمانی در گستره زمین انتشار می‌یابد و چشم تیزبین رسانه‌های نو در انتظار شکار لحظه‌ها و پخش آن تنها با فشار یک دکمه هستند.
افزون شدن شکاف بین نسل‌ها نیز دلیل دیگری برای دلواپسی اهل هنر بوده و هست. رشد و گسترش شتابنده فناوری‌های ارتباطی تازه، آنچنان است که پدر و مادر را از فرزند بیگانه می‌سازد آن‌گونه که گویی به زبانی نامشترک سخن می‌گویند. به دیگر سخن، درنگ کردن و جاماندن از آموختن زبان تازه، راه را بر داشتن زبانی مشترک با نسل‌های آتی می‌بندد.
دور شدن کودکان از بازی و تفریح بدنی و اجتماعی نیز از پیامدهای زیان‌بار گسترش و فراگیر شدن بازی‌های رایانه ای است آنچنان که کودک ساعت‌ها در برابر رایانه اش میخکوب می‌شود و خود را منفعلانه در برابر اشعه‌های تباهگر قرار می‌دهد. از ورزش و تندرستی بدنی به دور می‌افتد و فرصت تمرین برای اجتماع‌پذیری را نیز از کف می‌دهد.
دو رویی، فریب و دروغ نیز گویی در عرصه رسانه‌های دیجیتال مجال بهتری برای عرض اندام می‌یابند که نیش تند قلم اهل هنر این مضمون را نشانه رفته است. اینکه مردی مسن در اتاق گفت و گوی اینترنتی خود را جوانی رعنا جا بزند و پیردختری فرتوت نیز خود را زیبارویی نونهال بشناساند، سوژه مشترک بسیاری از کارتونیست‌هاست.
اعتیاد آور بودن رسانه‌های دیجیتال و توانمندی آنان در منزوی و گوشه‌گیر ساختن آدمیان نیز اسباب دلواپسی اهل هنر است و اینان نگرانند که مبادا اهالی دهکده جهانی حتی در نزدیک‌ترین فاصله‌های فیزیکی، از هم دور بیفتند و در اندیشه زیست دیگری نباشند.
اینها که آمد، گوشه ای از نگرانی‌ها و دغدغه‌هایی است که بر قلم بخشی از جماعت هنرمند روان شده است و بسیارند ترس و فسوس‌هایی از این دست که نمی‌توان بر آنها چشم پوشید و نادیده‌شان گرفت، همچنان که نمی‌توان از رسانه‌های نو بی‌نیاز بود و در خدمتشان نگرفت.
غرض، درنگی بر این دلواپسی و بیمناکی در خور توجه بود و طرفه آنکه این هراس را پیشترها در رویارویی با دیگر رسانه‌ها نیز تا اندازه ای شاهد بوده ایم.
نمونه را از مجله سخن برمی‌گزینم که در سال 1336 درحالی که هنوز چند ماهی به راه اندازی نخستین تلویزیون در ایران مانده بود در مقاله ای با عنوان: "آیا تلویزیون برای ایران لازم است؟" چنین نوشته است:
"... یکی از تقلیدات کورکورانه، موضوع تلویزیون است که چون ممالک مترقی دارند، پس ما هم باید داشته باشیم؛ ولی هیچ از خود نمی‌پرسیم که آیا این "مظهر تمدن" همه‌اش حسن و خوبی‌ست یا عیب و نقصی هم در بر دارد؟ ...علی‌رغم فواید آن، تلویزیون، وسیله تفریحی فردی و بی‌فعالیتی است. فامیل و دوستان، زمستان و تابستان، در تاریکی دور اتاق می‌نشینند و بدون سروصدا و مجسمه‌وار، ساعات متمادی به صفحه تلویزیون خیره می‌نگرند. نه مکالمه و مباحثه ای، نه حرکت و هوای آزادی؛ زیرا وسیله تفریحی، حاضر و آماده و در دسترس است. حس ابتکار و استدلال کم شود و فعالیت روحی و جسمی و تفریحی خارج از منزل محدود گردد. روح اجتماعی کم کم به انزوا و انفراد تبدیل شود و حرکت و فعالیت به راحتی و آسایش‌طلبی تبدیل یابد..."